خرید بک لینک

اگر به دنبال اطلاعات دقیق درباره «19» هستید، در ادامه این مطلب تازه‌ترین اطلاعات، جزئیات و نکات مهم این موضوع را مشاهده خواهید کرد.

در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.

این چندروز ، بهتره بگیم ، احساساتی ترین روزایی بودن که توی عمرم گذروندم.حس کردن در عین بی حسی ، سخت ترین حسیه که یه آدم می تونه توی تموم عمرش درکش کنه.

نمیدونم چندروز گذشته که اینطوریم.یه هفته..ده روز ... کمتر یا بیشتر.فقط میدونم در عین زود گذشتن ، حس کردم زمان .. نمیدونم.یه لحظه زود میگذشت و یه لحظه دیر.و لحظه ای که دیر میگذشت ، واقعا برام نمی گذشت!

خیلی فکر می کردم که چی تونسته انقدر به اصطلاح بهم بریزتم.واقعا چی؟یه پسر؟خانوادم؟دوستام؟پول؟جو زندگی؟نمیدونستم.نفهمیدم.هنوزم نفهمیدم دقیقا چرا انقدر باید حس بدی داشته باشم و این حس حتی اسمش چی هست.

این چند وقت زندگیم شده بود داستانی که با زهرا می نوشتم و کانتری که بازی می کردم.خیلی سال بود کانتر این مدلی بازی نکرده بودم.وقتی دیدم نسبت به بچگیم چقدر بدتر بازی می کنم ، واقعا ناامید شدم.یه نگاه به زندگیم انداختم.سراسر ناامیدی بود!واقعا چیزی وجود نداره که توش خوب باشم.من آدمیم که بدون فکر حرف می زنم.فکر میکنم راجع به حرفام خیلی فکر کردم ، ولی وقتی به زبون میارم می فهمم تازه فهمیدم چی گفتم.موقع نوشتن هم فکر نمی کنم.شاید برای داستان نوشتن آدم مناسبی نباشم.چون واقعا نمیتونم خارج از شخصیتم چیزی رو به تصویر بکشم!

امشب می بیفور یو رو دیدم.تا قبل از این فیلم ، این نظرو داشتم که اگر زندگی واقعی قابل عوض شدن نیست ، داستان میتونه عوض شه.میتونی جوری داستانو به نفع شخصیتاش تموم کنی.اما .. وقتی دیدم اونجوری که هر داستانی خوب تموم میشه این نشد ، روانی شدم!زدم زیر گریه ، سیگار کشیدم و نیم ساعت یه ساعت به آسمون زل زدم.یخ زده بودم.تنها چیزی که می تونستم بهش فکر کنم ، اینه که آخرین باورمم خراب شده!شاید چیز مهمی نباشه ، اما الان واسم مهمه.انقدر باورام خراب شدن که دیگه جای خراب شدن آخریش برام نبود!

لوئیز خیلی راحت با رفتن پسره کنار اومد.اما من هیچ وقت نمی تونم همچین کاری کنم.سخت ترین چیز برام اینه که کسی که حتی یه ذره دوستش دارم بخواد بمیره.فکر اینکه دیگه قرار نیست صداشو بشنوم ، ببینم که چجوری لبخند میزنه ، چطوری عصبانی میشه ، موهاش وقتی میاد رو پیشونیش چقدر جذاب تر میشه و خیلی چیزای دیگه میتونه روزی هزاربار بکشتم.فرقی نمی کنه کی باشه ، من هیچ وقت توی از دست دادن آدمای زندگیم راحت نبودم.هیچ وقت نتونستم آروم باشم.نمیدونم اگر کسی با مردن از زندگیم بره ، قراره چه شکلی شم.

 آرش مدام توی ذهنم رژه میره.آخه اونم عشقشو همینطوری از دست داد.با مرگ.نمیدونم اگر جاش بودم چه کارایی می کردم.چطوری می تونستم آروم بگیرم!چطوری زندگی کنم.فقط میدونم وحشتناکه.وحشتناکه زنده بودن وقتی که کسایی که دوستشون داری رو از دست بدی.این آدمائن که باعث میشن احساس مورد توجه بودن بکنی ، نمیدونم وقتی این احساسو نداشته باشی ، زندگیت چقدر مزخرف میشه.ولی خب ، این آخری رو جدیدا خیلی خوب درکش کردم و فهمیدمش.به این نتیجه رسیدم که اگر یه چیز بتونه تو دنیا بکشتم ، قطعا همینه. :))

 هفته قبل دوستایی که توی این یه سال پیدا کرده بودمو به کل خط زدم.بهزادو از سر خایـ*ـمالی وجودیم خط نزدم.شاید می خواستم به خودم یادآوری کنم منم یکیو دوست دارم و این داستانا.اما واقعا دارم؟حس می کنم همه ی حسای خوب وجودم مردن.همشون.هیچی وجود نداره که بخوام براش ذوق زده شم یا تلاش کنم.دوستی وجود نداره که بخوام از جون و دل براش مایه بزارم.کاری وجود نداره که بخوام انجام بدم و به کل ، هیچ هدفی ندارم.انگار شدم حیوون خونگی خانوادم.چیزی که بهم میدنو می خورم ، حرفی که میزنن رو گوش میکنم تا شاید یه دستی رو سرم بکشن و محبتی بهم بکنن.ولی من به زور یادمه که زندگی این نیست.زندگی من هرچقدرم داغون بود ، هیچ وقت این نبود.همیشه کسایی بودن که با جون و دل دوستشون داشتم.همیشه وقتایی بود که توی مرکز توجه باشم و احساس غرور کنم.همیشه می جنگیدم با ذوق می خندیدم و هدف داشتم.حس می کردم که واقع بینم.منطقیم و همه چی رو همونجوری که هست می بینم و جوری که میخوام باشه قبولش می کنم.الان از خودم می پرسم که واقعیت چیه؟واقعیت چیه که بخوام اونو ببینم؟وضعی که توشم یا اینکه قراره همه چی عوض شه؟

پوچی داره از درون میخورتم.این حسی که داره اذیتم میکنه ، پوچیه.حس بدرد نخور بودنه.حس می کنم من هیچ وقت آدمی نبودم که مطابق میل کسی باشم.آدمی نیستم که مطابق میل کسی باشم.حقیقت همینه.اگر ندونم چی درسته و چی غلط ، حداقل اینو می دونم که درسته.اخلاقم احساساتم علایقم چیزی نیست که مطابق میل کسی باشه.من فقط یه آدمیم که از سر تنهایی دنبال صدتا آدم بدتر از خودم میدوئم تا شاید یکم از ته مونده ی محبتاشونو جایگزین حفره ی توی قلبم کنم.ولی فکر اینجاشو نکرده بودم که با این دوییدنا ، بجای پر کردن حفره ی توی قلبم چقدر خالی ترش می کنم!

حالم اصلا خوب نیست.وقتی که بدترین حس تنهایی ممکن رو داشتم ، دست از دوییدن برداشتم.من به یه ذره محبت راضی نمی شم.باید یه چیزی باشه که واقعا بتونه بهم بفهمونه من این نیستم.من این آدمی نیستم که توی گلوش یه بغض نشسته و منتظر یه حرفه که از جاش بپره.من این آدم سرد و عصبی و گوشه گیر نیستم.نمیدونم...واقعا حس جنون داره می کشتم.فکر اینکه انقدر رقت انگیز شدم که تک تک آدمایی که دوستشون داشتمو ول کردم اما یکیشونم ازم خبری نگرفت روانیم میکنه.در حد مرگ روانیم می کنه.روانی...

 "دنیا رو بهم بدن میگم نمیخوام  اگه یه وقت تو نباشی توش

مواظبشم اینکه بین منو و توئه نمیزارم یه خراشی روش بیفته

دیدی ادما از هم دیگه چقد زود خسته میشن

میخوام نشه نه،میخوام نشه نه،میخوام نشه نه

میخوام همیشه بمونم هرویین منی تو

داری الان یکو یه وقت نری تو

ندی بهم اون حس غریبو

چون برمیگردی ولی میگم که دیره

 میرم و میرم

دیگه برنمیگردمـــ...."

برچسب: نویسنده: آرمان کریمی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 13:04

صفحه بندی